|
رسماً ریدم به همه چیز... حالت تهوع گرفتم... نه تظاهرات میام نه هیچ قبرستون دیگه... گور بابایِ ننه یِ سیاست...اه سخت آن می شم...گه
زدن به مسنجر... مسیج 360 رو چک نمی کنم... کامنتاشم یک در صد فک کن باز
کنم...! موبایل هم هوتوتوت... فیس بوک هم از قیافش خوشم نمی یاد...چرا
نمیشه بک گراندشو عوض کرد؟سرعت نت ام هم سگ ریده بهش... ایمیل هم سابقه نداشته چک کنم! {من پانته ا هستم غیر قابل دسترس} کاش اون روز اون
گه خوری رو نکرده بودم... چرا وقتی جنبه کاری رو ندارم انجامش
میدم؟...نتیجه اش این شده که هر روز 3 ساعت واسه محسن یا مامان نگین یا
سکنه اتیوپی و سومالی یا هر کُس شانس دیگه گریه می کنم! اعصابم هم اینقدری
تخمی هستش که بخوای گه خوری اضافی کنی روح گند و نجستو بفاکم... و هیچ شک
نکن اگه پسر بودم رسماً این کارو با خودتو ننه ت می کردم! این چه عادت گهیه
که شما پسرا دارین؟ واسه اثبات خودتون شروع می کنین از داستانها و خاطرات
س.کسی تون تعریف کردن... تعطیلین به جونِ بچه ام... آخ اگه بدونی چقدر
بهتون می خندم... جدی اوضای وقاحت و حیای من بحرانیه... خیلی حیف شد که
از خود ارضایی به شدت تنفر دارم ... وگرنه واسه عشق بازی با خودم در حدِ
انفجار مشتاقم.... دیگه حتی حاضر نیستم تو توهمم هم یه کُس خل ِ دیگه جز
خودم فلان قبرستونمو بلیسه... من میخوام 3 سال
از زندگیمو گم کنم... بندازم دور... روشو لاک غلط گیر بگیرم... از تاریخ
زمان محوش کنم. یا حداقل فراموشش کنم... و البته قبلش همه آدمایی که به هر
نحوی تو اون 3 سال به زندگی من مربوط میشن رو از وسط جر بدم! جدیداً هیچ عقیده
ی خاص...هیچ ایده ی جالب. هیچ حرکت مثبت. هیچ توهم هیجان انگیز. هیچ نقاشی
یا طرح به درد بخور. هیچ شعر قشنگ و هیچ کوفت دیگه ای به ذهنم نمی رسه... لجم گرفته از مغز ِگُهم که به هیچ قبرستونِ لجن مالی قد نمیده... دارم با دیوار همذات پنداری میکنم! حقیقتاً الان حاضرم سر زندگیم...
شرافتم... پولام... کتابام... تقاشی هام... نوشته هام...خانواده ام... و
یا هر گند و نجاست دیگه که مربوط به منه قمار کنم! ... شدیداً هم مایلم که
ببازم... تا دیگه قید و بندی نداشته باشم به این زندگی تخمی... خسته ام... اعصابم مضخرفه... حوصله ام گهه ...پنچرم... داغون! کی حالم دوباره خوب میشه؟ + پانته آ علیه السلام
|
| ||||||