لگد میزنم محکم بر بختم....من باختم!
خیال تو تخت است و من دردم میگیرد...
فریاد...دوستت دارم...دوستت دارم...
میلغزد ارام روی لبهایم
و باز مثل زائیدن گاو در رودخانه...درد میکشم...اه...درد!
به راستی خرند که میخرند نازم را...میفهمی؟
اشاره ای مرا به کام میکشد....
خراب می شود تمام هستی ام...
زیر پوستم منفجر میشوم...منفجر...!
به یاد اولین روزها....می لیسمت...مزه عشق میدهی!
عقد ما را باد خواند....در محضر یاسها!!
دیگر هیچ رمقی درکار نیست...
خون خط خطی میکند مغزم را...متلاشی میشود کالبدم..
سیاهی میرود... چشمانم به اشک ابستن است...
اه دیگر رمقی نیست... برای گفتن هم دیر شده..
فقط باید شکست....و رها شد...!
ناله سر میدهی... مثله سگ عو میکشی...می خندم -ایا؟-...لغزشی دیگر...
به فصل اخر رسیده ایم...فصل فراموشی!
نیروانا 1:فصل اخر....میدونی که؟
نیروانا 2: به کجای این شب تیره بیاویزم عشق تو را؟
نیروانا3:یعنی برو گم بمیر... به کارم نمیای...
نیروانا4:باور میکنی کتاب جنگ وصلح تولستوی رو تمومه تموم کردم؟تو این سن جزء افتخاراتمه!
نیروانا5:مداد سبزم پیدا شد..!