من به اولین خاطره از خود می اندیشم...وحتی قبل تر..!
بی گمان شب بود..
که در ان هماغوشی نحس نطفه ای شکل گرفت!
و از فردای ان شب زنی-- که بعد ها مادر خطابش کردم--برای سومین بار آبستن شد!
21 فروردین یکی از همان روزهای لعنت شده بهاری...
در حالی که زایمان با موفقیت کامل انجام شد...
وساعتی بعد....
خودکار ان مامور ثبت احوال روی کاغذ شناسنامه ام لغزیدو نوشت:
"پانته آ رستگار" با پسوند "نَسَب"
همه امیدهایم مبنی بر سقط شدنم...به دنیا نیامدنم...نابود شدنم...
منجر به نا امیدی گشت...
و من قدم در دنیایی نهادم که ....
سراسر فریب بود!...تاریکی بود...تباهی بود...
و به پاکی آبهای روان قسم...
که من تاکنون در خسران به سر برده ام!
و آیا این خِسران...در من ابدیست؟
نیروانا1:لطف کنید پیام تبریک ندید...حالم بهم میخوره...
نیروانا2:عوضش واسم دعا کنید...گمونم تاثیر داشته باشه!..اگه اشکالی نداره...
نیروانا3:احساس میکنم پشت شونه هام دارم دو تا بال درمیارم...کنار پنجره که میرم حس میکنم پرواز کردن
بلدم...همین دیگه...زده به سرم!
در طالع ام چقدر پر رنگی مثل ِقفس...خدا...پریشانی!
بنشین وقهوه ای بنوش ونگاهم کن....
نترس!در من بجز سقوط هیچ نمیبینی!
با لمس دستان تو میریزم...
پوسیده ام...خشکیده ام ...چطور نمیدانی؟
گم میشوم میان دود سیگارت
تهی تر از خالی همانند همین سه نقطه پایانی...
ازادی ام زیر چرخهای هوس له شد ....
حالا کجای خودکشی ام هستی؟
در بزم تیغ و خون و رگم بنشین.... از مردنم نگو که پشیمانی!
ارباب من! با لباس سپید کفن مرا به خاک عقدم کن!
نیروانا1:
زده به سرم....از صبح صد بار با ورق فال گرفتم...سرنوشتم رو دادم دست شاه
و بی بی و آس...قدیم به این مضخرفات اعتقاد نداشتم!!