تبليغاتX
This is Me
سختی زندگی به‌این نیست که یادت نرسد آخرین فقره کِی خوش‌ات بوده. به‌این نیست که میراثِ آقات تن ِ کبودِ ننه‌ت باشد، يادگار شوهر بنگی‌ت بچه‌ی عليل. به‌این نیست که وقتی نعش ِ مَردت را از آب کشیدند بيرون، تنت را بفروشی پی خرجی، پی نان. بخوری که تنت زیر لش ِ عرق‌کرده‌ی یک از‌سگ‌کمتری لنگه‌‌ی تو دوام بیاورد محض ِ اُجرت‌المثل. به‌این نیست که آبرویت زیر دامنت باشد و زنِ «ناحیه» باشی.
مرگش این‌جاست که وقتی حبست سرآمد و درآمدی، کلید را توی خلاصی ِ قفل ِ خانه بچرخانی، ببینی تن ِ بچه‌ت به طناب تاب می‌خورد.

پانته آ (ع):حالا هی تو از بارون بگو...منو خلاصم کن لعنتی
+ نوشته شده در ساعت 0:49 AM توسط پانته آ علیه السلام

دستش رو که ستون چونه ش کرد متوجه شدم آستینش رو گرفته و تو مشتش نگه داشته. سرش پایین بود و نگام نمیکرد. دو تا شیک قهوه و شیک شکلات روی میز ما گذاشته شد. من تشکر کردم. هیچ وقت فرقشیک توت فرنگی رو هم شاید نتونم با شیک آناناس تشخیص بد. بهم گفت: اون مال منه. نگاهش کردم. و بعد به رنگ قهوه ای مالیده شده به دیواره های ماگها. یکی قهوه ای تر بود و انگار شکلاتی. لبخند زدم و کشیدمش سمت خودم. هنوز آستینش تو مشت بود و خطوط کشیدگی آستینقضیه رو جدی نشون میداد. گفتم: آستینت داره پاره میشه. قول میدم نگاه نکنم!!!
لبخند زد. گفتم: روی دستت رو خودکاری کردی و چیزی نوشتی؟
لبخند زد. سرنفی تکون داد. گفتم: عکس برگردون آدامس خرسی چسبوندی؟
باز هم لبخند زد و گفت: نه.
براش یه قصه گفتم در مورد خط گوشت اضافه آورده ی روی مچ دست دوستی و هر دومون قصه رو باور نکردیم و لبخند زنان به صندلی هامون تکیه کردیم. آستینش بی هوا رها شده بود. خط قرمزی از زیر انگشت کوچیکه تا مچ کشیده شده بود.گفتم: آستینت و ول کردی.
سریع دستش رو رو کرد و گفت: ببین روی دستم سوخته.
و جای سوختگی روی دستش رو که رنگ عوض کرده وبد نشونم داد و شروع کرد به تعریف کردن قصه ش.
قصه ش که تموم شد. گفتم: این خط چیه؟ آره این یکی.
آستینش رو داد بالاتر و گفت: اینم ...
شروع کرد قصه ش رو گفتن. گوش نمیکردم. چشمهام با دستهاش بالا و پایین میرفت و دنبال خط دیگری می گشت.
قصه دومش که تموم شد داشت نگاهم میکرد که نگاهش نمیکردم. گفتم: آستینت بالاتر از اینهم میره؟
گفت: آره ولی اینجا نه باشه؟
ماگش رو جلوم کشیدم که گفت: ناراحت نمی شم دهنی ش کنی.
نی توی ماگش رو بیرون آوردم و گذاشتم بچکه روی میز. به دور و برش نگاه کرد و یه دستمال کاغذی از جاش بیرون کشید. قطره قطره پاک میکرد . سر نی رو گذاشتم روی میز و حرکتش دادم. اون هم دنبالم. گفتم: از این خطر روی مچ پات هم داری.
گفت: آره ولی نه اینجا.
گفتم: فهمیدم.
گفتم: میگذاشتی بچکه. اینطوری اتفاقی نیست.
نی رو فرو کردم توی ماگ خودم و در آوردم و گرفتم توی ماگ اون. گذاشتم بچکه. نگاهش کردم. گفت: خط های قرمز زیاد دارم ولی نه اینجا.
گفتم: فهمیدم. ولی نه اینجا

+ نوشته شده در ساعت 0:18 AM توسط پانته آ علیه السلام |

خرقه آلوده ام ...

به مستی این شراب چند ده ساله...

به بوی تن...

به بوی سیگار...

به بوی زندگی...

دیدی چگونه خراب شد...خانه ی خرابِ من ِ خانه خراب؟

و آوار شد روی رویایم؟

 و تمام روز نگاه من به چشم های زندگی ام خیره گشت

 و باد... باد که گویی

                          در عمق گودترین لحظه های تیره هم خوابگی نفس میزد...

بساط شاعری ام را با خود برد!

پانته آ (ع) 1 :هر چه قدر سعی میکنم عقاید سیاسی کسایی که دوسشون دارم رو روابطمون تاثیر نزاره... اما نمیشه... هیچی الان واسم ناگوارتر از این نبود که بفهمم فرهاد جعفری از رژیم دیکتاتور حمایت میکنه... و دیگه حس می کنم... حالم از گل گیسو... پری سیما... اون یارو که عکسای پورنو دانلود میکرد و رو مانیتورش نوشته بود خودتو بخراش و اخرش خود کشی کرد.حقیقتا بهم میخوره...

پانته آ (ع) 2 :لطف می کنی اگه به روم نیاری که خیلی کثیف و گند و گهم و عادت دارم خودمو واسه بقیه بگیرم...

پانته آ 3 : لیلی ِ خاموش و باطل از لبه پنجره برخیز... در بیابانها دگر مجنون نیست

گریه ام بند نمی یاد...

+ نوشته شده در ساعت 0:22 AM توسط پانته آ علیه السلام

رسماً ریدم به همه چیز...

حالت تهوع گرفتم... نه تظاهرات میام نه هیچ قبرستون دیگه... گور بابایِ ننه یِ سیاست...اه

سخت آن می شم...گه زدن به مسنجر... مسیج 360 رو چک نمی کنم... کامنتاشم یک در صد فک کن باز کنم...! موبایل هم هوتوتوت... فیس بوک هم از قیافش خوشم نمی یاد...چرا نمیشه بک گراندشو عوض کرد؟سرعت نت ام هم سگ ریده بهش... ایمیل هم سابقه نداشته چک کنم! {من پانته ا هستم غیر قابل دسترس}

کاش اون روز اون گه خوری رو نکرده بودم... چرا وقتی جنبه کاری رو ندارم انجامش میدم؟...نتیجه اش این شده که هر روز 3 ساعت واسه محسن یا مامان نگین یا سکنه اتیوپی و سومالی یا هر کُس شانس دیگه گریه می کنم!

اعصابم هم اینقدری تخمی هستش که بخوای گه خوری اضافی کنی روح گند و نجستو بفاکم... و هیچ شک نکن اگه پسر بودم رسماً این کارو با خودتو ننه ت می کردم!

این چه عادت گهیه که شما پسرا دارین؟ واسه اثبات خودتون شروع می کنین از داستانها و خاطرات س.کسی تون تعریف کردن... تعطیلین به جونِ بچه ام... آخ اگه بدونی چقدر بهتون می خندم...

جدی اوضای وقاحت و حیای من بحرانیه...

خیلی حیف  شد که از خود ارضایی به شدت تنفر دارم ... وگرنه واسه عشق بازی با خودم در حدِ انفجار مشتاقم.... دیگه حتی حاضر نیستم تو توهمم هم یه کُس خل ِ دیگه جز خودم فلان قبرستونمو بلیسه...

من میخوام 3 سال از زندگیمو گم کنم... بندازم دور... روشو لاک غلط گیر بگیرم... از تاریخ زمان محوش کنم. یا حداقل فراموشش کنم... و البته قبلش همه آدمایی که به هر نحوی تو اون 3 سال به زندگی من مربوط میشن رو از وسط جر بدم!

جدیداً هیچ عقیده ی خاص...هیچ ایده ی جالب. هیچ حرکت مثبت. هیچ توهم هیجان انگیز. هیچ نقاشی یا طرح به درد بخور. هیچ شعر قشنگ  و هیچ کوفت دیگه ای به ذهنم نمی رسه... لجم گرفته از مغز ِگُهم که به هیچ قبرستونِ لجن مالی قد نمیده... دارم با دیوار همذات پنداری میکنم!

مامان جِدی خیلی گُه بودی! خواهشاً سعی کن یادت هیچ وقت به ذهنم خطور نکنه

حقیقتاً الان حاضرم سر زندگیم... شرافتم... پولام... کتابام... تقاشی هام... نوشته هام...خانواده ام... و یا هر گند و نجاست دیگه که مربوط به منه قمار کنم! ... شدیداً هم مایلم که ببازم... تا دیگه قید و بندی نداشته باشم به این زندگی تخمی...

 خسته ام... اعصابم مضخرفه... حوصله ام گهه ...پنچرم... داغون! کی حالم دوباره خوب میشه؟

+ نوشته شده در ساعت 0:1 AM توسط پانته آ علیه السلام

آیا هیچ وقت به شانس گه من فکر کرده اید؟

آیا می دانستید آن زمان که موتورسواران سارق، گوشی موبایلتان را در حال مکالمه در خیابان از دستتان می‌قاپند تا چهار پنج ثانیه‌ی اول بر این گمانید که رفقا هستند و شوخی می‌کنند؟


آیا می‌دانستید شخصی که در زمان سرقت گوشی‌تان در حال مکالمه‌ی با او بوده‌اید از لحظه‌ای که فعل سرقت صورت می‌گیرد تا چهار پنج ثانیه بعدش همچنان به کلامش ادامه می‌دهد و آن زمان که تماس (توسط سارق) قطع می‌شود می‌گوید الو... الو... و می‌پندارد که اشکال از مخابرات است و به رژیم نالایق فحش می‌دهد؟

آیا می‌دانستید در زمانی که گوشی‌تان سرقت می‌شود مورد تجاوز قرار گرفته‌اید؟

آیا می‌دانستید دیدن چهره‌ی سارق در لحظه‌ی دزدی و به یاد آوردن مکرر چهره‌ی غمگین و بیچاره‌اش، دلتان را خواهد لرزاند و پایتان را در جستجو سست خواهد کرد؟

آیا می‌دانستید بعضی‌ها به این دلیل سرقت می‌کنند که برای معشوقشان هدیه بخرند؟ و می‌شود گفت پیش از آنکه سارق باشند عاشقند اما بیش از آنکه عاشق باشند تحت تعقیبند؟

آیا می‌دانستید که تمام پدر و مادرها در این شرایط می‌گویند: خدارو شکر که خودت سلامتی ... دوس پسرها می گویند:می خواهی یکی دیگه بخرم واست؟ خواهرها گریه می‌کنند و برادرها می‌گویند: مادر قحبه‌ها (حتی اگر حسین الهی قمشه‌ای باشند)؟

آیا می‌دانستید اولین کاری که پس از به سرقت رفتن گوشی‌تان انجام می‌دهید چیست؟ رفقا را با موجه‌ترین دلیل سال می‌پیچانید، به خانه برمی‌گردید و ادامه‌ی سریال لاست را می‌بینید.

آیا می‌دانستید دو ساعت بعد از سرقت گوشی‌تان تصمیم می‌گیرید با گوشی یکی از اهالی ذکور خانواده، یک اس ام اس به شماره‌ی خود بفرستید. پس می‌نویسید: آقای عزیز، گوشی‌ام را قیمت کن. دو برابر نرخ دست اولش را (هر چقدر که باشد) حاضرم بپردازم اما گوشی‌ام را به من برگردان... باور کن راست می‌گویم.یا حداقل عکسها را دیلیت کن. یا شماره چنتا از کانتکت هایم را برایم بفرست؟

آیا می‌دانستید که بعد از اینکه این اس ام اس عارفانه را نوشتید هرگز ارسالش نخواهید کرد؟

آیا می‌دانستید که حتی اگر این اس ام اس را ارسال کنید هرگز کسی آن را نخواهد خواند؟

آیا می‌دانستید که سارقان گوشی بنده چه کسانی هستند؟ اگر نمی‌دانستید که چند مورد زیر را هم بخوانید ولی اگر می‌دانستید کاش به من می‌گفتید که حواسم را جمع کنم.

آیا می‌دانستید که بعد از هر سختی آسانی است و بالعکس؟

آیا می دانستید ادمی که گوشی اش مورد سرقت قرار گرفته اصلا حال شرکت در هیچ تضاهراتی را ندارد و اصلا شور سیاسی اش را از دست می دهد؟و تنها می گوید ریدم به احمدی نژاد و دارو دسته اش... هرچند که نامربوط با قضیه سرقت به نظر برسد

آیا می‌دانستید که مورچه خوار، مورچه خوار است درست با همان کیفیت که من منم.

آیا می‌دانستید که در میان صفحات ادبیات کهن ایران (خاصه قرن هفت و هشت) هر روزه دو سه نفر بر خود لرزیده‌اند و سر به بیابان گذاشته‌اند؟  

آیا می‌دانستید که بنده الآن شماره تلفن هیچ یک از دوستان . اشنایان. و یک سری از شما که دارید این مطلب را می خوانید را ندارم؟و خوشحال می شوم به منزل زنگ زده و شماره خود را به من بگویید.... یا آف بگزارید؟

+ نوشته شده در ساعت 0:13 AM توسط پانته آ علیه السلام |


  

مرا به شبهای تو زنجیر کرده اند.....کاش بسوزم در این شبهای تب دار...

                              می شکند باز هم قلب شکسته ام به اخم چشمانت...

                     
                                                                  مرا چه باک از فراموش شدن...؟  

                                 اتش می گیرد لبهایم در شعله بوسه هایت..

      دردا....که شعله ی خوشنامی ام خاموش است


                        اهمیتی ندارد...بارها گفته ام....
                                                                         
                              تمام شد...شاید..اینبار سیگارم...

    من جز طنین این ترانه های الوده هیچ نیستم...

                                   


+ نوشته شده در ساعت 0:20 AM توسط پانته آ علیه السلام


لگد میزنم محکم بر بختم....من باختم!

                            خیال تو تخت است و من دردم میگیرد...

                                                     فریاد...دوستت دارم...دوستت دارم...

                  میلغزد ارام روی لبهایم
                                              و باز مثل زائیدن گاو در رودخانه...درد میکشم...اه...درد!

                                به راستی خرند که میخرند نازم را...میفهمی؟

         اشاره ای مرا به کام میکشد....
 
                                                 خراب می شود تمام هستی ام...

              زیر پوستم منفجر میشوم...منفجر...!
 
                                      به یاد اولین روزها....می لیسمت...مزه عشق میدهی!

                عقد ما را باد خواند....در محضر یاسها!!
 
                              دیگر هیچ رمقی درکار نیست...

                                    خون خط خطی میکند مغزم را...متلاشی میشود کالبدم..

             سیاهی میرود...     چشمانم به اشک ابستن است...

                                           اه دیگر رمقی نیست... برای گفتن هم دیر شده..

                                        فقط باید شکست....و رها شد...!
 
ناله سر میدهی...        مثله سگ عو میکشی...می خندم -ایا؟-...لغزشی دیگر...

                           به فصل اخر رسیده ایم...فصل فراموشی!


نیروانا 1:فصل اخر....میدونی که؟

نیروانا 2:
به کجای این شب تیره بیاویزم عشق تو را؟

نیروانا3:یعنی برو گم بمیر... به کارم نمیای...

نیروانا4:باور میکنی کتاب جنگ وصلح تولستوی رو تمومه تموم کردم؟تو این سن جزء افتخاراتمه!

نیروانا5:مداد سبزم پیدا شد..!

 
 
 
+ نوشته شده در ساعت 0:34 AM توسط پانته آ علیه السلام